درباره وبلاگ

نجوا هستم 23 ساله
یه همسر،یه مادر،یه دختر!
گاهی دختر بچه درونم به شدت فعال میشه!
که اکثرا توسط مواظب خاتون سرکوب میشه!
گفتم مواظب خاتون...
بیاین تا شخصیت های وبم رو توضیح بدم:
همسرم رو ثلث صدا میزنم،دلیلش رو تو پست اولم گفتم.
ثلث رو دوست دارم و اگه گاهی چیزی مبنی بر دوست نداشتنش مینویسم گذراست
،چیزی که تو هر زندگی زناشویی هست...پس دلیلی بر بی احترامی بهش نیست!
پسرم رو فندق. دوست ِ صمیمیم رو ، نادی.
وجدانم رو ،مواظب خاتون صدا میکنم !

23 آذر 93


برخی آدم ها به یک دلیل از مسیر زندگی ما میگذرند:
که به ما درس هایی بیاموزند!
که اگر میماندند، هرگز یاد نمیگرفتیم!!!

مدیر وبلاگ : نجوا
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
زنانه نوشت های نجوا
فریاد را همه میشنوند،هنر واقعی شنیدنِ صدای سکوت است!
شنبه 22 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

وقتی که یه تک دختر باشی...


چهارشنبه ای که گذشت به مامانم گفتم: اینقدر نگران نباش که مریضی و واسه روضه ای که شنبه دارین ،نمیتونی کارهات رو انجام بدی، صبر کن من امتحان فردام رو بدم بعد خودم تمام کارهات رو دونه به دونه سر و سامون میدم!

همینطور که تو فکر بود و انگار حرفم رو نشنیده باشه گفت: همه چیز رو یه بار مصرف میگیرم!

من: نه! واسه چی میخوای واسه یه مراسم 60 نفره این کا ررو بکنی علاوه بر ضررش ،صورت قشنگی نداره اینکار، وقتی ظرفای خوشکل داریم نمیزارم این کارو بکنی ، خودم همه ظرفا رو میشورم خیالت بابت این هم راحت!

یه خنده مهربونی کرد و با یه لحنی که انگاری یه کم شرمندگی توش احساس میشد گفت: الهی فدات بشم ، همه امید من تویی! 

خندیدم و گفتم : الهی من فدات بشم که امیدِ شما "منم" !( من رو با حالتی گفتم که یعنی من در حدی نیستم که بتونم امیدِ کسی باشم)

خلاصه از صبح جمعه ، بعد از صبحونه، دیدم مامان چه استرسی داره، گفتم مامان حرص نزن، منو که میشناسی؟موتورم که داغ بشه دیگه کن فیکون میکنم! صبر کن فقط! هوا سرده! یخ کرده! زود داغ نمیشه!

یه چند دقیقه ای نجوا در حال تمیز کردن و طی کشیدن پله ها و کف اشپزخونه!

نجوا روبه رو آیینه ها و قیج قیج تمیز کردن ایینه ها!

شستن دستشویی!!!

در حال تمیز کردن یه اتاقِ تقریبا انباری مانند که هزار تیکه توش از همه رقم اشیا بود که باید هرکدوم میرفتن سر جایِ خودشون!

نجوا داره جارو میکشه!

وقتِ ناهاره! در حال خرد کردن سیب و پیاز و اشک و پختن یه استامبولی با عشق!

پاک کردن سبزی(گروهی) و شستن سبزی ها!

نجوا لباس ها رو اتو کشید!

و یه عالمه ریزه کاری دیگه!!!

و تصور کنید که نجوا عادت داره موقع کار کردن همیشه آواز بخونه و وقتی از فرط خستگی ساکت میشدم، داداشم صداشو بلند میکرد و میگفت: ای بابا این ضبط صوت هم خراب شده، هی میخونه،هی قطع میشه!

اهنگ درخواستی هم داشتم!!!

و هرز گاهی این بین سر به سر داداشم میزاشتم و مجبور بود دورِ خونه من رو دنبال کنه تا بتونه گوشمالیم بده!

گاهی هم زنداداشم دنبالم میکرد! همش به خنده ختم میشد.یه بار هم از خنده داشت به گریه تبدیل میشد که زنداداشم نجاتم داد!!!  وقتی بود که داداش بزرگم با اون هیکلِ ماشالاییش پاهامو گرفته بود و کف پام رو قلقلک میداد و میگفت دیگه مویِ سینه منو نکشی هاااا (نقطه ضعفشه) مُرده بودم از خنده و جیغ ، داشتم غش میکردم، از قلقلک متنفرم، اصلا نمیتونم تحمل کنم!!!

با خوندن این حالاتِ من دقیقا شاید یادِ کوزت افتادید! بله من جمعه، یه کوزت بودم اما یه کوزتِ راضی!

چون این کار ها رو با عشق برای مادرم و سبک شدنِ خیالش انجام میدادم...بقیه هم بیکار نبودند،هرکسی یه کاری داشت...داداش بزرگم حیاط رو میشست! زنداداشم گردگیری میکرد.و داداش کوچیک هام هم بازی!!!

فندق و برادر زاده ام هم گاهی شیطنت ، گاهی بازی و گاهی بهونه گیری!

این دو روز علاوه بر اینکه کار میکردم دم به ساعت گشنه میشدم و داشتم یه چیزی میخوردم، هم من و هم زنداداشم . خودمون از اینکارمون خندمون گرفته بود! لابد واسه این بود که فعالیتمون زیاد بود!!

خلاصه روز خسته کننده، اما شادی بود!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

یه وقتایی دلتنگ یکی میشی که نمیتونی ببینیش! ولی میدونی که یه جایی زیر همین آسمون هست و بلاخره دیر یا زود میتونی به دیدارش بری.

اما یه وقتایی دلت برای یکی تنگ میشه،که اگه زمین و زمان هم بهم بدوزی نمیتونی ببینیش!

اون دیگه رفته! از زیر این آسمون! از پیش چشمِ همه ی عزیزاش! از این دنیا رفته!

دیگه هیچ راهی و هیچ امیدی به دیدنِ دوبارش نیست!

دلت اگه ذره ذره براش آب هم بشه نمیتونی ببینیش!

فقط تو میمونی و خاطرات و یادگاری هاش!

مثلا حلقه گلِ خشک شده ای که همشون از غنچه های کوچیک صورتی رنگ گل محمدی درست شدن .خیلی با ظرافت و زحمت.

حلقه گلی که یه روز دیدی به دیوار کاه گلی یکی از اتاق های خونش آویزونه و با اشتیاق گفتی:

وااااای مادربزرگ چقدر این حلقه گل قشنگه! خودت درستش کردی؟

مادربزرگ هم با همون لبخند همیشگی و مهربونیش میگه:آره ! دوسش داری؟ باشه برای تو.

من: واقعا؟ پس من یکیش رو برمیدارم .

اون روز من نمیدونستم که قراره یه روزی بیاد که مادر بزرگ از پیش مارفته و یه شب که خوابش رو میبینی،صبحش با یه دنیا دلتنگی میری سراغ صندوقچه کوچیکت و درش رو باز میکنی و بوی خوش گل محمدی میپاشه به صورتت و فقط باید اشک بریزی و اشک بریزی و یادگاری دست سازِ مادربزرگ رو بو بکشی!

دلم برای تمامِ زاویه هایِ بودنت تنگ شده!

مادربزرگ! کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی!

 



 

برای شادی روح همه کسایی که پیشمون نیستند:

     

     اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

تقریبا هفت ،هشت سال پیش تبِ چت کردن و یاهو مسنجر حسابی بالا بود.

یادش بخیر اون موقع ها چندتا آی دی داشتم.یکیش رو خیلی دوست داشتم و بچه ها تو دبیرستان به همون اسم صدام میزدند.حالا به دلیل مسایل امنیتی از گفتنش خودداری میکنم.

وقتی ازدواج کردم همه رو سوزوندم و فقط یکی رو جا گذاشتم.

امروز از بس دلم گرفته بود یهو یاد یاهو افتادم .گفتم بزار به آی دیم سر بزنم.

اون آدمک زرد رنگ چند ثانیه ای نیشش رو برام باز کرد و بعد آی دیم رو برام باز کرد.

واردش که میشی دقیقا یاد یه متروکه ای می افتی که یه زمانی آبادی ای بوده واسه خودش!

یه چند دقیقه ای به صفحه مسنجرم نگاه کردم و با یه لبخندِ نمیدونم تلخ یا شیرین(!) ،خارج شدم!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

روزایی که ثلث واسه ناهار میاد خونه،علاقه زیادی واسه ناهار پختن دارم.اینکه چی بپزم؟ خوشمزه بپزم و خوشکل ظرف کنم!

زنگ میزنم ازش میپرسم چی بپزم؟ یا اینکه اسم چندتا غذا روبراش پیامک میکنم و میگم یکیش رو انتخاب کن!

اما روزایی که نیست،غذای فندق رو درست میکنم و خودم رو هم اصلا حساب نمیکنم!

هرچی شد.هرچی زودتر پخته میشه و هر کیفیتی هم داشت مهم نیست!

امروز هم از همون روزهاست!

گفتم فندق که غذاشو دادم،خورد، خودم هم یه بسته نودل درست میکنم!

الان در حالی که از 6 صبح تا حالا بیدارم و هیچی نخوردم و از گشنگی رو به فنا هستم دارم تایپ میکنم!

رفتم نودل رو سر هم کنم ،دیدم پیاز نداریم!

تو خونه ای که پیاز و فلفل دلمه نباشه ،واقعا چی باید درست کرد؟

(یعنی هستن غذاهای بی پیاز! اما من امروز نودل میخواستم!)

 

درستش میکنم،از هوسِ امروزم نمیگذرم!



اولین بلاگی هست که دارم این مدلی توش ،همه چی مینویسم!

شاید به خاطر همین حالی هست که تو پست 4 گفتم!

از این مرحله که بگذرم شاید دیگه اینجوری از همه چی حرف نزنم.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

اوایل ازدواجمون ،خیلی به ثلث اعتماد داشتم.مرد مهربون و متعهد و سربه زیری هست.اعتقاداتش هم خوبه. (چقدر تعریفش کردم،عاشقش نشین یه وقت!)

 

و من هیچوقت به رابطه اش با خانومایی که تو محیط کارش هستن ،نداشتم چون به ثلث اعتماد داشتم،وگرنه خانوم ها که تو این زمینه اصلا قابل اعتماد نیستن( تو زمینه قاپ یکی رو دزدیدن)

 

یه شب که من مشغول انجام کارای آشپزخونه بودم،متوجه شدم هی برای ثلث پیامک میاد!

ازش پرسیدم کیه؟ گفت سامان هست! لطیفه میفرسته!

گفتم خب برای من هم بخون! و راست هم میگفت سامان بود و لطیفه هاش رو برام میخوند ولی من متوجه شدم صدای پیامک ها از تعداد لطیفه هایی که برای من میخونه بیشتره ،وقتی بهش گفتم ، گفت اینا رونمیتونم بخونم، مورد داره! (حالا مثلا فکر کن یه مرد واسه خانومش لطیفه مورد دار نخونه!!! )

 

کارم رو سریع جمع و جور کردم و با دوتا فنجون چای رفتم کنارش!

همین که پیامک اومد،گوشی رو برداشتم و گفتم: این یکی رو من میخونم! و مهلت ندادم موافقت یا مخالفت کنه!

باز کردم و پیامکی بود حامل شب خوش و این حرفا....و بالای پیامک نوشته شده بود "رحیمی" (مثلا)

و من میدونستم این اسم برای یکی از همکارای خانومش هست!

گوشی رو گرفتم سمتش و گفتم : خب؟!!!!

نگاه کرد و بدون توجه به اسم فرستنده (چون انگاری صحبت ها تموم شده بود و منتظر پیامک نبود) گفت: نمیدونم منظور سامان چی بوده تا حالا داشته لطیفه میفرستاده!

گفتم این سامانه؟ بعد با دستپاچگی نگاه کرد و هیچ توضیحی نداشت!

خیلی ناراحت شده بودم که من هرچی میپرسیدم اون هیچ جواب قانع کننده ای نمیداد!

تا بعد از کلی ناراحتی و حرفای ناخوشایندی که زد ،متوجه شدم داره دروغ میگه!

 

و من اون شب فهمیدم که ثلث، توانایی دروغ گفتن رو داره!

از اون به بعد در مورد هرچیزی که حرف میزنه برخلاف سابق ، من حرفش رو سریع و با اطمینان قبول نمیکنم و به خودم میگم اون که یه بار تونسته دروغ بگه، باز هم میتونه!

 

کلا شکسته شدن اعتماد، ضربه بدی رو وارد میبکنه به زندگی ای که عنوان "مشترک" روش هست!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        
نمیدونم چرا این روزا دلم ،تنهایی میخواد!
اصلا حوصله افراد حقیقی اطرافم رو ندارم!
میخوام برم یه جایی که همه غریبه باشند، رابطه داشته باشم با کسایی که نمیشناسمشون وهنوز چیزی برای کشف کردن دارند!
چیز جذابی دور خودم حس نمیکنم!
حرف زیادی برای گفتن به اطرافیانم ندارم و مخصوصا با ثلث!
باهاش میگم ،میخندم، کاراشو انجام میدم،محبت میکنم شدید ! ولی خودم میدونم که فقط دارم ادا در میارم و به عقیده خودم انجام وظیفه میکنم!
وظیفه آرامش بخشی که یه زن باید داشته باشه!
ولی خستم انگار!
کاش این مرحله از حال روحیم زود تموم بشه!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

داشتم داستان رابطه ی پنهانی یه مرد با یه خانومی که بچه داره و میگه شوهر نداره(حالا راست و دروغش رو نمیدونم) رو برای نادی تعریف میکردم.که چی شده و چطور شده که با هم رابطه دارند.

چشاش از تحیر  گشاد شده بود و در حالی که صداش رو اروم کرده بود ،پرسید؟ حالا صیغه ؟ یا حروم؟

گفتم: نمیدونم مرده میگه خودش این متنی که محرم میشن رو خونده!!!

نادی عصبانی شده بود و گفت خیلی نامردیه!!! الهی زنش متوجه بشه!

من: خب نادی حقشونه! چیزیه که همون خدایی که قبولش داریم براشون گذاشته؟

یه چشم غره ای به من رفت و گفت: نجوا اصلا میفهمی چی داری میگی؟ اگه شوهرِ خودت....

حرفش رو قطع کردم و گفتم: میدونم.سخته.من یکی که اصلا تحمل نمیکنم ! میدونی نادی اگه مردا قرار بود وقتی نیاز دارند و یکی رو صیغه و یا حالا از رو دوستی رابطه برقرار میکنند،سیر بشند و یا حسشون راضی بشه که عیبی نداشت! این غیر قابل تحمل تره که مردا با این کارشون تشنه تر میشن! و تنوع طلب میشن  و دوست دارند هرروزی رو با یکی باشند!

خندیدم و به نادی گفتم: اگه ما زنا هم میتونستیم یکی دیگه رو داشته باشیم هم خوب بودااا

نادی: آره. واقعا چرا نمیشه زن متاهل هم صیغه یکی دیگه بشه؟

منم جوابی که یه بار ثلث درمورد همین سوال به من داده بود رو به نادی گفتم و یادآوری کردم که این جواب ثلث هست!

نادی هم نه گذاشت نه برداشت یه جوابی داد که واقعا قانع کننده بود! (سانسوری داره،نمیشه بنویسمش)

 

یه سری از عواملی که باعث همچین رابطه هایی میشه رو مثل همیشه نشستیم با نادی کارشناسی کردیم ولی خب کارشناسی من و نادی به دردِ خودمون میخوره! 

 

نمیدونم چقدر قبول دارید، ولی نظر من اینه که مردا  از این حقشون به درستی استفاده نمیکنند که اگر میکردند سیرتر میشدند نه تشنه تر!!!

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

دیروز تو یونی وقتی داشتیم با دوستام جزوه هامون رو مروم میکردم ،چشمم افتاد به انگشت انگشتری دست چپ دوستم. دیدم یه حلقه زرد رنگ رو تا نیمه انگشتش آورده!

دستش رو گرفتم و در حالی که حلقش رو لمس میکردم،گفتم: این یعنی چی الان؟

با یه لحن عشوه گری گفت:مُدِ عزیزم!

-هرچی که مد شد ، دلیل بر خوب بودنش نیستا!

چشماش و گرد کرد کرده بود و با حالت تعجب گفت:هوم؟!

میگم این کارت خوب نیست!هم یه فرهنگِ غربی هست و هم من یکی دوتا حدیث درموردش خوندم که سفارش شده انگشتر رو تا بندِ آخر انگشتمون ببریم!

هنوز داشت مات نگام میکرد و تا خواست حرفی بزنه سریع یکی بوسیدمش و گفتم: یه وقت ناراحت نشی ها ،چون فکر کردم بی اطلاعی خواستم در جریان بزارمت،میتونی در موردش تحقیق کنی.گفت:اره نمیدونستم .واسه قشنگی اینکارو کرده بودم.

بهش گفتم : درسته خیلی کامل و بی عیب نیستیم و گاهی هم شیطون میشیم ولی باید حواسمون باشه که ظاهرمون با انتخاب پوششمون(چادر) تقریبا هماهنگ باشه!

چادر سر نندازیم وآرایش هفت قلم و مد های عجیب هم همراهمون باشه !

تقریبا همه دوستام حرفمو قبول داشتن ولی میگفتن: میدونیم کارمون جالب نیستا ولی نمیتونیم!

راست میگفتن!

این "میدونیم و نمیتونیم" هم یه دردسری هست برای خودش!

اگه نمیدونستیم راحت تر بودیم!

 

هنوز حرفامون تموم نشده بود که یکی از دوستامون سراسیمه و هراسون در حالی که گوشیش هم دستش بود اومد پیشمون.پرسیدیم :چته؟!

میگه شوهرم هیچوقت این موقع روز نمیرفته خونه ها ، ولی امروز که من یونی ام اون رفته خونه،گوشیش هم جواب نمیده!

کلی سر به سرش گذاشتیم! که حالا شوهرت واسه چی رفته و با کی رفته و چرا گوشیتو جواب نمیده و...؟

یکی از بچه ها سرشو از رو جزوه بلند کرد و گفت اصلا همه حرفاتون(شوخی هامون) قبول ، خب نمیتونه هم کارشو بکنه و هم گوشیش رو جواب بده؟

من: واااا ! یعنی اینقدر بی ذوقه که فقط همون یه تیکه اش کار میکنه؟ پَ دست و دهن و لَ....

دوستی که کنارم نشسته بود، دستش رو گذاشت جلو دهنمو و در حالی که غش کرده بود از خنده اینجوری مانع ادامه صحبتم شد!

طفلک دوستم واقعا نگران شده بود،ما فکر کردیم حالا یه تریپ نگرانی همینطور اومده برامون!

بهش گفتم حالا چرا اینقدر شک داری؟ خب شاید گوشیش رو سایلنته...یا تو ماشین جا گذاشته! شاید رفته به مامانش سر بزنه(خونشون نزدیکه) یا خوابه....

به چیزای خوب فکر کن، امتحان داریمااااااااا

خلاصه اصلا نفهمید چطور امتحانشو داد و با عجله رفت که بره خونه....میخندید میگفت تا برم همه چی تموم شده! بهش گفتم زنگ بزن بگو دیر تر میای تا یه بار دیگه بره رو کار و بتونی مچش رو بگیری!

(اینم از دل نگرانی ما زن ها! خب میمیرید اینقدر شیطون نباشید شما مردا ؟! )

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

باز فرار کردم!دقیقا نمیدونم تو طول هشت سال بلاگ نویسیم چقدر ساختم و پاک کردم و باز از نو استارت زدم!

اما اینبار دوس دارم اینجا واقعا مال خودم باشه!

نمیدونم قراره اینجا چی و چه سبکی بنویسم ولی مطمئنا اکثرا شبیه خاطراتم هستن و به سبک دل!یعنی هرجوری شد مینویسم فقط برای دل خودم و صرفا جهت ثبت خاطره!

خودم رو نجوا معرفی کردم . یه دلیل بامزه ای هم داره که نمیگم!

پسر گلم رو فندق صدا میزنم!

یه دوست دارم که نادی صداش میزنم (آخه با این دوستم زیاد مکالمه دارم)

و ...

هر زنی سه تا مرد داره!

یکی تو قلبش(که عاشقشه)،یکی تو فکرش(که مردِایده آلشه)و یکی تو بغلش(که همسرش هست)!

خوش به حال اون مردی که هر سه مردِ زنش باشه!و از اون خوش به حال تر اون خانوم!

من در حالی که احترام و علاقه زیادی نسبت به آقای همسر دارم ولی هیچوقت احساس عاشق بودن براش بهم دست نداده! مرد خوب و مهربونیه!

من اینجا آقای همسر رو "ثلث" صدا میزنم!

چیزایی که اینجا مینویسم اکثر اوقات فقط چیزایی اند که از ذهنم عبور میکنند و اعتقاد قلبی و عقیده حتمی من نیستند! اینکه من رو با نوشته هام قضاوت کنید ،حتما به نتیجه خوبی  نمیرسید! من فکرِ شیطون،ظاهری آروم و یه وجدانی دارم که مدام باید جلومو بگیره(از همین جا بهش خسته نباشید میگم)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات