درباره وبلاگ

نجوا هستم 23 ساله
یه همسر،یه مادر،یه دختر!
گاهی دختر بچه درونم به شدت فعال میشه!
که اکثرا توسط مواظب خاتون سرکوب میشه!
گفتم مواظب خاتون...
بیاین تا شخصیت های وبم رو توضیح بدم:
همسرم رو ثلث صدا میزنم،دلیلش رو تو پست اولم گفتم.
ثلث رو دوست دارم و اگه گاهی چیزی مبنی بر دوست نداشتنش مینویسم گذراست
،چیزی که تو هر زندگی زناشویی هست...پس دلیلی بر بی احترامی بهش نیست!
پسرم رو فندق. دوست ِ صمیمیم رو ، نادی.
وجدانم رو ،مواظب خاتون صدا میکنم !

23 آذر 93


برخی آدم ها به یک دلیل از مسیر زندگی ما میگذرند:
که به ما درس هایی بیاموزند!
که اگر میماندند، هرگز یاد نمیگرفتیم!!!

مدیر وبلاگ : نجوا
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
زنانه نوشت های نجوا
فریاد را همه میشنوند،هنر واقعی شنیدنِ صدای سکوت است!
جمعه 28 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        






مادر بزرگ گفت: به به! خیلی خوبه....

تا حالا هیچکس اینطوری انار واسم آماده نکرده بود.... کدبانویی واسه خودت!

حالم اصلا خوب نبود اما اینکه انار به دلِ مادربزرگ نشسته بود، خوشحال شدم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 28 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 28 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        
یه روزِ بوس بوسی !

بوس ناکام 1 : نمیدونم چراامروز چند قدمی مونده بود برسم به همون اتوبوس واحدی که مقصدم بود درست جلو چشمام رد میشد میرفتن! و کلی تو سرما منتظر موندم تا اتوبوس بعدی برسه....

..........اتوبوس مقصد بعدیم که باید منو میرسوند یونی درست داشت جلو  همین اتوبوسی که سوار بودم حرکت میکرد ...هی تو دلم گفتم خدایا الهی بتونم بهش برسم اگه این یکی هم بره دیگه به کلاسم نمیرسم، استاد هم عصبی...اصن یه وضعی میشد..کلی خدا خدا کردم....

و خیلی خوش شانسی اوردم و تونستم به اتوبوس یونی برسم . وقتی نشستم رو صندلی گفتم خدایا ممنون...بیا جلو یه بوس بهت بدم!!!! بیا دیگه...بنده و خدا که این حرفا رو ندارن...ولی نیومد جلو انگار همون تشکر کافی بود!



 بوس ناکام 2 : امروز یه میانترم داشتم....بعد از کلی خوندن و لِک لِک تو سرما لرزیدن و یونی رفتن وقتی رسیدم تو کلاس با کمال تعجب دیدم که استاد تو کلاسه در حال یکه هنوز یه ربعی به شروع کلاس مونده بود!

رو کرد بهم و گفت اسمتون؟

من : نجوای نجوا زاده (مثلا)

-         خب شما از 6 نمره میانترم ، پنج ونیم میشی....(یه جلسه غیبت داشتم) برو به سلامت!

-         واقعا استاد؟

-         بله واقعا!

-         اوه چه خوب....ممنون! خدافظ

(یعنی میخواستم برم جلو یه چندتا بوس بچسبونم رو لپش هاااا .... حیف که نمیشد! )



بوس ناکام 3 : بعد از یونی و کلی تو سرما پیاده روی کردن و سوز به مغز استخون رسیدن ، وقتی رسیدم خونه مادرشوهرم (آخه فندق اونجا بود) ، بوی قرمه سبزی پیچیده بود تو خونه و چای تازه دم ِ به  هم روی گاز هست. دستام رو سراسیمه شستم و یه لیوان چای داغ واسه خودم ریختم.گفتم باید برم مادر شوشو رو ببوسم واسه اینکه چایش آماده بوده...دیدم داره نماز میخونه....پوووووووف این بوس هم پرید!

 

بوس ناکام 4 : موقع اومدن به خونه مادر شوشو اومد و یه بسته سوهان بهم داد گفت اینو آقا طاها (شوهر خواهر شوهرم، قم زندگی میکنن) واسه شما فرستاده!

وقتی اومدم خونه یه اس دادم به خواهر شوهرم با این مضمون : "اول سلام.دوم بوس!دلمون برات تنگ شده ،زیااااااد.بابت سوهان هم ممنون. از اقا طاها هم تشکر کن و سلام برسون . "

سوهانه خیلی خوشمزه بود، نمیشد واسه طاها بوس فرستاد واسه اینکارش که ! میشد؟

 

وقتی ثلث این پیامم رو خوند که واسه آبجیش فرستادم، ذوق کرد از کارم و یکی بوسیدم!

بهش گفتم: چرا بوسیدیم؟ مگه نمیبینی اعصابم از دستت خورده.؟ بیا بوست رو پس بگیر! نمیخوامش!

و بوسیدمش (تنها داشته ام ،همین ثلثه دیگه! )

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

خیلی روز مسخره و بی فایده و تنهایی رو سپری کردم....

 

خیلی وقته بیرون نرفتم ...

 

دلم یه قدم زدن دو نفره میخواد حتی اگه هوا دو نفره نباشه...

 

رفتن به شهر بازی و کلی هیجان و خنده ...

 

و شایدم دیدن یه فیلم با هم تو سینما....

 

خوردن بستنی تو هوای سرد تو پارک که بعد دستات و تنت یخ کنه و دلت بخواد دستت رو ببری تو جیبِ اونی

 

که همراته و بگی دستام یخ کرده ،باشه تو جیبِ تو هروقت گرم شد پسش بده!

 

دوست دارم با یکی برم خرید که در مورد خرید هام نظر بده و من اینطوری فکر کنم که براش مهمم!

 

دلم یه روزِ شاد ومتنوع  میخواد....فقط یکی باشه که بودن باهاش بهم بچسبه حتی اگه قراره یه روز فقط

 

بودنش ادامه داشته باشه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

از اون روز هروقت جلو آیینه می ایستم و موهامو شونه میزنم یه حس شرمندگی و یا شاید ناراحت کننده ای بهم دست میده!

از اون روزی که "او" ازم پرسید: هنوز هم موهات مثل همون وقت هاست؟همون طور بُلنده؟

جواب دادم: آره یه ذره کوتاه تر و  رنگشون کردم.یه دفعه مثل اینکه یه جرقه ای تو ذهنم زده شده باشه .سراسیمه براش کامنت گذاشتم: مگه تو موهای منو دیده بودی؟ کی؟ کجا؟ چه جوری؟

 

برام نوشت: یکی دوبار وقتی اومده بودم خونتون و تو توی اتاقت خواب بودی و درِ اتاقت هم باز بود و کسی یادش نبوده که اون رو ببنده ، دیدمت!

خواب بودی و پشتت به سمتِ من و یه تاپ و شلوار تنت بود و موهات هم باز بود و از کمرت هم گذشته بودند و دورتا دورت ریخته بود! نمیدونی چقدر اون لحظه دوست داشتم بیام بغلت کنم! ولی این حسرت همیشه رو دلم موند...

 

وقتی این پیامش رو خوندم خیلی شرمنده شدم که اینقدر با جزییات همه چیز رو برام تعریف کرده بود و بعد از گذشت این همه سال حالا بهم میگفت !

 

این روزها از دیدن موهام شرمنده میشم....

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

1 ساعت پیش رفتم که یه چرتی بزنم هنوز بیست دقیقه از خوابم نگذشته بود که فندق بیدار شده و هی صدام میزنم میگه پاشو...پاشو...

الان حوصله و حال هیچی رو ندارم ...چشام داره میسوزه...نمیدونم ناهار چی درست کنم.....

فندق میخواد باهاش بازی کنم...دلمم میخواد درس بخونم.....

امایه چیزی هست به اسم تنبلی و کسلی که  اجازه انجام هیچکدوم از موارد فوق رو بهم  نمیده!!!!

 

من قطعا این وب رو هم رها میکنم...آخه این دری وری ها چیه توش مینویسم؟

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

اینکه خیلی سینوسی رفتار میکنم و یا صفرم و یا یک رو اصلا دوست ندارم!

اما راهِ تغییرش رو هم بلد نیستم!

یه دکتری ، شما فکر کن دکتر عجیب! میگفت نگران نباش عزیزم همه سینوسی اند!

اما من بدجور صفر و یکم!

الان یه تصمیمی گرفتم....میدونم تصمیمم درسته...کاش بتونم انجامش بدم!

 

گفتم دکتر عجیب!

آخرین باری که ازش خبرداشتم تاندون دستش پاره شده بود و چند هفته بعدش دچار اسهال خونی شده بود و یه وضع خیلی ناجوری داشت.الان ازش بی خبرم...نمیدونم کجاست! امیدوارم خوب باشه!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

وقتایی که میام پشت کامپیوتر میشنم و میخوام برم وبگردی و به خودم میام و میبینم هیچ جایی رو ندارم که برم! و هیچ چیزی رو ندارم که دنبال کنم، حس میکنم که ترد شدم!

به خودم میگم: اِ یعنی هیچ جایی نیست بری؟

یکی دوتا وبلاگ رو هی رفرش میکنم و خیره میشم به پست های تکراری که بارها خوندمشون و شاید کامنتی هم براشون نزاشتم!

خدا نصیبتون نکنه این حس رو!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

از دیروز حال عجیبی دارم.... هی حافظه ام را پاک میکنم و چند دقیقه بعد باز پُر میشوند از خاطره!

خاطره هایی پر از لبخند و گاهی پر از حسِ بد که اگر میتوانستم ، میخواستم تمام حافظه ام را خط خطی کنم!

 

امروز صبح دلم یه اتاق با پنجره ای بزرگ خواست! حالا نه پنجره ای رو به دریا و یا مثلا جنگل ! نه!

فقط پنجره ای که آبی آسمون رو بیشتر نشونم بده و وقتی به پایین نگاه میکنم یه حیاط نقلی وتمیز با یه باغچه کوچیک که یه تک درختِ نارنج داره و فقط شاخه سمت راستش یه هشت تایی نارنج داره!

نه!

نمیخوام حیاطش مثل حیاط خونه خودم باشه!

یه کم متفاوت تر باشه! مثلا تعداد درخت هاش بیشتر و شاید یه حوض قشنگ وسط حیاط!

امروز دلم خواست، نه کامپیوتر داشته باشم و نه اینترنت و نه هیچ ابزارِ ارتباطیه دیگه ای!

فقط من باشم و میزم و یه عالمه کتاب و یه سررسید قرمز رنگ با یه خودکار فیروزه ای قشنگ، و هروقت متنی به ذهنم اومد بلافاصله تو همون سررسید بنویسمش و نه اینجا!

 

این حسم رودوست دارم ، فقط حیف که میدونم خیلی زود قراره این حس برچیده بشه!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        
تجربه نشون داده وقتی که یه زنِ خوب باشی و دلت واسه تعهداتت بسوزه ، حتی اگه خوشکل هم باشی و بعضی وقتا دلت یه کوچولو شیطنت هم بخواد، دیگه
هیچ مردی (که از اخلاق این زن با خبر باشه) خودش رو نزدیک اون زن نمیکنه!!!
به خودش میگه اینقدر زن خراب هست که دیگه نیازی نیست این طفلک رو درگیر کنیم!!!

والا!!!


"هیچ مردی" برای این متن ، لفظِ غلطی است!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

نادی: تو میمیری یه بار ناخن پات لاک نداشته باشه...خب منم هوسم میشه ولی حوصله پاک کردنش رو ندارم!

من: خب پاک نکن.مثل من یکی رو واسه وضو جا بزار!

-         پس غسل رو چیکار کنم؟

-         اووووو  حالا هر وقت خواستی غسل کنی پاک کن، دوباره یه رنگ دیگه بزن!

-         همچین میگی اوووووو ، انگار دو هفته یه بار غسل واجب میشم!

-         اِ اصلا مگه زودتر از یه ماه هم میشه غسل واجب شد؟؟؟

-         وااااای نجوا تو خیلی وضعت خرابه ها ! تو رو خدا برو با مراجع تقلید صحبت کن ، فکر کنم برات استثنا قائل بشن و اجازه بدن دوتا شوهر داشته باشی!!!

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

به نادی میگم: من همیشه به مُردن فکر میکنم!

نادی: اوهوم!

-         نادی تا حالا فکر کردی قراره چقدر تنها بمونیم؟

-         اره...خیلی ناراحت کننده است وقتی که بفهمیم واسه همیشه تنها شدیم! نجوا تو که همه چیز رو رعایت میکنی پس واسه چی به فکر مردنی اینقدر؟ وقتی اینقدر بهش فکر میکنی ،کاری هم میکنی؟

-         من "همه چیز" رو رعایت نمیکنم!فقط سعی میکنم به اندازه ای که میدونم عمل کنم.همین.کار؟فقط شبا موقع خواب بهش میگم اگه امروز ناراحتت کردم منو ببخش، واسه جنگِ با تو نبوده!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        
بعد از نماز،اومدم  مثل یه دختر خوب درسم رو بخونم!
یه نگاهی به اطراف خودم انداختم دیدم چقدر خونم نامرتب شده.... من وقتی خونه و اطرافم کثیف باشه نمیتونم درس بخونم!
پا شدم و حسابی همه جا رو برق انداختم...
دلم خواست جای مبل ها رو عوض کنم...صبر کردم تا ثلث بیاد اما دیدم نیومد! منم صبرم کمه، شروع کردم خودم تنهایی همه رو جابه جا کردم . حسابی از رمق افتادم.الان خونه خیلی تمیز شده اما من دیگه جونی واسه درس خوندن ندارم

حسابی کمردرد شدم و دلم یه فنجون چای میخواد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 آذر 1393 :: نویسنده : نجوا        

 به ثلث میگم: ریشِت رو زدی، خوشگل؟ (وقتی به خودش میرسه،منم یه چیزی تو همین مایه ها بهش میگم که بدونه متوجه اش هستم و دیده میشه!)

ثلث:بعله! خانوم من اگه به خودم برسم هزار تا کشته ، مُرده دارم!

من: اعتماد به نفست تو حلقم!

-         چیزِ دیگه ای هم دارما ....

-         -کوفت!!! نمیخوام.اون تو حلقِ خودت!

-         من اگه هزارتا کشته مرده هم داشته باشم از رو همشون رد میشم به خاطرِ تو!

-         نمیخوام ازشون رد بشی!!!

-         واسه چی؟

-         میترسم یه وقت که داری از روشون رد میشی،یهو تعادلت به هم بخوره و بیوفتی روشون!

ثلث یه کیفی کرده بود از فرضیه من!

میگفت:اره فکر اینجاشو نکرده بودم دیگه بد اوضاعی میشه اونوقت و کلی خندید!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic